به رنگ سفید !

 

دست های گره کردش رو تو هوا می چرخوند و فریاد می زد " جعفر مختاری فر ، جعفر مختاری فر " ... یهو نگاهش رو به سمت من ، پایین ، چرخوند و گفت "دیدی لامصب چه شوتی زد؟ تور داشت پاره می شد "

انگاری نگام یه طوری بود وقتی تو نگاش گره خورد... 

تازه فهمید که ای بابا قد من نمیرسه که الان ببینم وسط زمین چمن آزادی چه خبره . بغلم کرد و اون یکی دستش رو که آزاد بود رو مشت کرد و دوباره با جمعیت گفت " جعفر مختاری فر ، جعفر مختاری فر "

اما خوشحالیش زیاد دوام نداشت و نیمه دوم استقلال سه تا گل از دارایی خورد و باخت...

 

امشب ، مث خیلی شبای دیگه که جمع می شیم دور هم ساکت نشسته بود و حتی خاطره ای هم تعریف نمی کرد و گاه گاهی لبخند می زد ..

منم یواشکی بهش خیره می شدم و دست هام و تو هم فشار می دادم و گاهی چشمام خیس می شد و سرم رو مینداختم پایین.

کللن دوست ندارم سن بابا بره بالا به همین خاطر شب تولدش بیشتر به این فکر و فکرای دیگه میگذره ...

بهش میگم یه بازی استقلال رو بریم استادیوم داد بزنیم ، خفه شدیم ...

نگام میکنه و میخنده و میگه باشه میریم

میدونم نمیاد .

اگرم بیاد نمیدونم اگه تیمش گل بزنه میتونه و حس و حالش رو داره که بازم دست هاش رو مشت کنه و اسم هر کی رو که دلش خواست فریاد بزنه یا نه؟

هیچوقت حسرت نخوردم که شبیه مرد دیگه ای می بودم ، این پست تقدیم به مردی که هنوزم آرزو دارم مث اون باشم ...

تولدت خیلی مبارک ...

 

/ 23 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

چه عکس قشنگی ... چه عکس نازنینی ...

مریم عسگری

محسن کجایی؟

کرگدن

بنویس دیگه چاقال بندری !

م . ح . م . د

فک کنم خیلی دیر رسیدم ... تولدشون پساپس مبارک ...

آقا طیب

پسر این نوشته خیلی خوب بود.دمت گرم

آقا طیب

ببخشید اجازه این حرفی که اقای باقرلو به شما میگه ینی چی؟چاقال.

نریم

بابا ایول استقلالیم استقلالیای قدیم.. تبریک ...بش بگو استقلالیشیمم! راستی تو که چشمات خیلی قشنگه...خیلی هم خیسش نکن...رسم زمونس دیگه دادا - لذت این لحظه ها رو ببر که بر نمی گرده! (اوه اوه بابابزرگ شدمااا..)

سفرمن

چقدر دلنشین تبریک گفتید تولد پدرتون رو خدا رو شکر که دوستش دارید و قدر بودنش رو می دونید , گرچه غبار زمان توان ظاهری جوونیشو با خود برده ...