دختر آبادانی !

 

هنوز هم

دختر آبادانی بیقراره ...

پدرش را در جنگ از دست داده و جفت سینه های مادرش را سرطان به هیچ تبدیل نموده است و با مردی ازدواج کرده که از فرط ِ اختلاف سنی می تواند جای خالی پدرش را نیز پرکند....

  
نویسنده : محسن محمدپور ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧
تگ ها :

به رنگ سفید !

 

دست های گره کردش رو تو هوا می چرخوند و فریاد می زد " جعفر مختاری فر ، جعفر مختاری فر " ... یهو نگاهش رو به سمت من ، پایین ، چرخوند و گفت "دیدی لامصب چه شوتی زد؟ تور داشت پاره می شد "

انگاری نگام یه طوری بود وقتی تو نگاش گره خورد... 

تازه فهمید که ای بابا قد من نمیرسه که الان ببینم وسط زمین چمن آزادی چه خبره . بغلم کرد و اون یکی دستش رو که آزاد بود رو مشت کرد و دوباره با جمعیت گفت " جعفر مختاری فر ، جعفر مختاری فر "

اما خوشحالیش زیاد دوام نداشت و نیمه دوم استقلال سه تا گل از دارایی خورد و باخت...

 

امشب ، مث خیلی شبای دیگه که جمع می شیم دور هم ساکت نشسته بود و حتی خاطره ای هم تعریف نمی کرد و گاه گاهی لبخند می زد ..

منم یواشکی بهش خیره می شدم و دست هام و تو هم فشار می دادم و گاهی چشمام خیس می شد و سرم رو مینداختم پایین.

کللن دوست ندارم سن بابا بره بالا به همین خاطر شب تولدش بیشتر به این فکر و فکرای دیگه میگذره ...

بهش میگم یه بازی استقلال رو بریم استادیوم داد بزنیم ، خفه شدیم ...

نگام میکنه و میخنده و میگه باشه میریم

میدونم نمیاد .

اگرم بیاد نمیدونم اگه تیمش گل بزنه میتونه و حس و حالش رو داره که بازم دست هاش رو مشت کنه و اسم هر کی رو که دلش خواست فریاد بزنه یا نه؟

هیچوقت حسرت نخوردم که شبیه مرد دیگه ای می بودم ، این پست تقدیم به مردی که هنوزم آرزو دارم مث اون باشم ...

تولدت خیلی مبارک ...

 

  
نویسنده : محسن محمدپور ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
تگ ها :

گام های معلق لک لک

امروز روز ِ خوبیه !

امروز حالم خوبه و بهتر ِ تا این حس و حال نپریده اینجا رو برای اولین بار به روز کنم...

من که سرمایه ای پولی یا چیزی از این دست ندارم که باهاش دارایی هام رو اضافه کنم پس پشت سرهم به تعداد وبلاگ هام اضافه می کنم تا شاید اتفاقی جدید بیوفته ، شایدم نیوفته ، شاید دریچه ای جدید باز بشه ، شایدم نشه ...

اینجا دوست دارم روزنوشت باشه واقعن ، دوست دارم زندگی ساده و معمولی ِ روزانه ام و افکارم رو تصویر کنم برای خودم که بعدها بخونمش حتی اگر حسی در من برانگیخته نکنه...

و لک لک !

پرنده مورد علاقه منه و بهش که فکر میکنم میبینم از نظر ظاهری و شاید رفتاری شباهت داشته باشیم بهم ...

فعلن همین !

 

  
نویسنده : محسن محمدپور ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
تگ ها :